حمد الله مستوفى قزوينى
76
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )
مكر كردن شيطان بر رسول در قراءت « وَ النَّجْمِ » نبى همچنان دعوتِ كارِ دين * همىكرد وز آن دين فزودى و كين از آن پس سروش آمد از كردگار * به نزديك پيغمبر كامكار بياورد « وَ النَّجْمِ » نزديكِ او * بر او خواند سُوره تمامت فُرو 1510 پيمبر به مسجد درآمد چو باد * بر آن كافران كرد آن سُوره ياد چو مىخواند در وى صفات بتان * بگرديدش « 1 » از مكر شيطان زبان ز نفرين به سهو آفرين كرد ياد * از آن سُوره شد كافرِ شوم شاد رسُول و مُسُلمان و كافر تمام * سجودى بكردند از خاص و عام نهادند سر ، سربهسر بر زمين * به نزديكى پاك جان آفرين 1515 چو برگشت سيّد ، برش جبرئيل * بيامد ، شد او را به قُرآن دليل به دو گفت : « وَ النَّجْمِ » بر من بخوان * كه سهوى برفتت بر آن در زبان » ( 41 ) پيمبر چو برخواند سُوره بر او * به دو گفت : « ازين پس از اين درمگُو كه نفرينِ بت آفرين خواندهاى * به سهو اى برادر سخن راندهاى » پُرانديشه شد سيّدِ نامدار * بترسيد از خشمِ پروردگار 1520 سه روز و سه شب ترك آب و طعام * بكرد آن ستُوده خديو انام بيامد برش وحى از كردگار * ك « زين كار از اين بيش اندُه مدار كه شيطان ره انبيا برزند * چو بر تو رهى زد نخوانيم « 2 » بد كه انسان ز نسيان ندارد گُزير * چو گفتى ز نسيان ، گناهش مگير » از اين گشت خوشدل سرِ انبيا * به مسجد دگر روز شد مصطفى 1525 بدانسان كه بود آمده پيششان * فروخواند و بشكست از اين كيششان بگفتند كفّار : « كز گفتِ « 3 » خويش * پشيمان شد اين مهتر تازه كيش دگرگونه كرد آن سخن را كه گفت * بخواهد همى دين خود را نهفت » به مُلك حبش رفت از اين آگهى * كه شد كافران را دل از كين تُهى
--> ( 1 ) ( ب 1511 ) . در اصل : بكردندش . ( 2 ) ( ب 1522 ) . در اصل : رهى رد نحوانيم . ( 3 ) ( ب 1526 ) . در اصل : كز كفت .